* امروز خیلی اتفاقی به خاطرم اومد که دو سه سال پیش دکتری به خاطر شرایطم برایم نسخه پیچیده بود که تا بیست و پنج سالگی باید بچه دار بشی و از من چَشم گرفته بود و من هم موقع رفتن جوری خداحافظی کرده بودم که انگار دارم میرم که ازدواج کنم و بچهدار بشم. انگار که بچه دار شدن مثل خریدن دارو از داروخانه باشد. بعد یادم اومد که بعد از بیرون اومدن از مطبش چه بغضی کرده بودم. جز برگشت خاطرههای گذشته، خاطرههای نشدن، ترسهام هم سراغم اومده بودن. ترسهای اون موقعم با ترسهای الانم، فرق داشت. خلاصهی ترسهام میشد اینکه نکنه یک روز دم اذان صبح بیدار بشم و جای یک بچه، بالشت بذارم روی دلم و خودم رو نگاه کنم توی آینه؟ ترسی که از دوم راهنمایی به ترسهای من اضافه شده بود. اینکه زندگی، نگیره از من هراونچه که مادرانگی نامیده میشه؟ الان برعکس، (هرچند تهش، اون ترس جداگانه همراهم مونده.) ترسهام مقابل ترسهای گذشتهن. با یک بدگمانی زیاد. پیجهای بچهداران پرطرفدار اینستا! رو نگاه میکنم و توی دلم میگم حالا بذارید بزرگ بشن. اون موقع میفهمید. الان با بچه بودن و بامزگی و هوش و لهجهی شیرین و ... سرگرم باشید. بزرگ هم شدند انقدر لذت میبرید از همهی مصائب جدی پیش روتون؟ هروقت هم که که این فکرها از سرم گذشتهن از خودم تعجب کردم و یه جورایی باورم نشده. مثل همیشه هم به خودم نهیب زدم که این حرف تو از خودخواهی م
برچسب:
نویسنده: باران حیدریان
تاريخ: سه
شنبه
10 بهمن
1396 ساعت: 3:31